به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود، غیر از
خدای
مهربون هیچکس نبود
تـــوی یک شهر قشنـــــگ
دختری بود کوچیک و زرنگ
دختری خوب و مهربـــــون
صورت گـــرد، ابرو کــــمون
موهای مشکی ، فـــرفــــری
مـــادری داشت، خوب مادری
اســــــــــم اون آرزو بـــــود
ارزو یــه دخــــتر کوچولو بود
پدرش اینجا تو این دنیا نبود
هیچــــکی مثل آرزو تنها نبود
بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید